X
تبلیغات
ساز ایرانی





























ساز ایرانی

موسیقی ایرانی

در باب زلزله اخیر و بی دست و پایی ما!:
هنر لزوما توانایی بیان خیلی از احساسات عمیق آدمی نداه.واقعا عمق فاجعه مرگ یک انسان چطور میشه با هنر بیان کرد؟در نهایت ما سایه ای از دردی که به قلب کسی وارد شده رو ترسیم میکنیم.اصلا هنر لزوما چیزه بدرد بخوری نیست خیلی از مواقع.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 18:27 توسط پدرام جوادزاده|

هوا بس ناجوان مردانه سرد است!!!

آی آدم ها!!!

کجاست دستی که  از گرم گاهه سینه میآید برون؟

کجاست دستی که چون دیواری ایستاده در پیشه چشمانت؟

کجاست؟

چقدر از خود پرسیدم:

هی آدمی چشمانت در پی کدامین غفلت آنچنان از خودت غافل شده اند که در حال کفر گویی ادعای فضل و ایمان میکنی؟

گویی حالی برایم نمانده است.تلاش نا به فرجام بیخود شدن های لحضه ای .وسالها دردی که سینه ام را میفشارد ولی به ناچار در همان سینه نحیف نگهش می دارم و با کسی نگویم که در خلوت خود چقدر برایم سخت میگذر این سالهای جدایی.

از که؟

بیان عیان میپرسی؟

چه کنم دیگر نفسی نماده است که خود گویم شرح درد اشتیاق!!

باشد که روزی تو گویی که مرا چگونه از پشت خواب های رطوبت گونه  صبحگاهی خود دیده ای.

نگفتی ای رفیق بی کلک؟

یا شاید ....

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:24 توسط پدرام جوادزاده|

حدود سال 84 بود(یعنی اوان دانشجو شدن حضرت خودمان!) که به نکته بسیار شگفت انگیزی برخوردم و اون هم داشتن کلی خاطره برای تعریف کردن بود.

با این که اون زمان پسر 17 ساله ای بیش نبودم اما به اندازه مرد بالغی 50 ساله که کل عمرش را در سفر گذرونده باشه حرف داشتم برای تعریف.همیشه هم خاطرات با یکی از این ترجیع بند ها شروع میشد:آقا عرض شود که یادمه....یا:یکی از دوستام حرف جالبی میزد.....یا:با یکی از بچه ها...

اما این که چطور این همه خاطره برای تعریف کردن داشتم به این بر میگشت که خیلی از این خاطرات  یا در همون لحظه تعریف کردن در ذهنم شکل میگرفت و دارای کلی سابقه تاریخی میشد! یا اصلا خاطره کس دیگری بود که با تغییر رنگ و لعاب به اسم خودم تعریف میکردم.یا خاطره کوچکی بود که با بستن آب درون قابلمه مربوطه در حال پرو بال گرفتن بود!

هر چه که بود این خاطره تعریف کردن ها به چند دلیل برام سودمند شد در زندگی:

اول این که بهم یاد داد چطور حرف بزنم که همه میخکوب بشند و گوش بدند.

دوم اینکه چطور چرت و پرت هام رو طوری تعریف کنم که به عنوان استعاره ای فلسفی شنیده بشه!

سوم اینکه بداهه پردازیم رو کلی بهبود بخشید و نتیجه این که یاد گرفتم چطور پوز ملت در بحث و شوخی کل کل این اوصاف به خاک لعین آغشته کنم!

اما بعد ها که از این خاطره تعریف کردن ها برای نوشتن استفاده کردم به نکته عجیبی رسیدم و اون این بود که:وقتی نوشته ام رو برای ملت میخوندم تاثیر گذاری به مراتب بیشتری داشت تا وقتی خودشوت میخوندند.در واقع فهمیدم این اصل حرفم نبود که ملت رو سر کار میگذاشت بلکه نحوه تعریف کردنم بود.

بعد ها که چند باری در دوره دانشجویی  مجبور شدم  کنفرانس بدم و از قضا این کنفرانس ها بداهه بود و سر تا پا مهمل،به این جریان بیشتر واقف شدم.چون با این که اون جا هم ربط خیلی از حرف ها را که با اعتماد،مثل یکی از اصول اثبات شده فیزیک کوانتوم تعریف میکردم،در همون لحظه کشف کرده بودم و در حین تعریف کردن هم خودم از ته قلب اعتقاد داشتم که دارم چرت و پرت به هم میبافم اما میدیدم آقای دکتر فلانی یا استاد فلانی در کمال تعجب در حال نت برداری از مهملات شخص شخیصمان هستند.

به هر حال هر چه که بود گه گاه خاطرات درست و حسابی برایمان شکل میگرفت و میماند.

آقا عرض شود با یکی از دوستان .....!


برچسب‌ها: خاطره, داستان خاطرات ما, خاطرات
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:17 توسط پدرام جوادزاده|

سلام.

(راستش خیلی دردناک برام ولی چاره ای هم ندارم از بیانش.چند روز دیگه دفاع میکنم از به اصطلاح پایان نامه ام در دانشگاه هنر تهران).منتهی چقدر دردناک برام باور این نکته که: شما چند سال درس میخوانید یا بهتر بگم ما چند سال درس میخوانیم که چی ؟بشیم نوازنده قطعات اساتید تا آخر عمرمون یا خالقی که قراره اثری هنری خلق کنه؟به هر حال فکر میکنم برای راه اول نفس شاگردی در محضر یه استاد کار بلد کفایت کنه یا چه بسا چند استاد کار بلد! برای هنرمند شدن به دانشگاه میرویم. نه کارگر هنر شدن! اینکه شورای آموزشی با اجرای کارهای ساخت شخص دانشجو به عنوان پایان نامه چندان موافق نیست و انقدر سنگ جلوی پایت میگذارند و انقدر میترسانندت که از این کار دوری کنی، هم برایم قابل درک نیست.آخر چه کرده ایم که باید اینچنین محدود فکر کنیم.من نمیفهمم کسی که در استادی امثال مشکاتیان ها و پایور ها شک نکرده است؟ میترسید کسی از خودش نغمه ای در کند و خدای ناکرده اتفاقی بیفتد؟ مقام استادی اینان در خطر است یا مقام مدیریتی شما در دانشکده های هنری ایران؟! همه جای دنیا استقبال میکنند شما تکفیر. همه جای دنیا امکان قمار هنری میدهند به آدمی.قماری که شاید باخت باشد برای جوینده هنر شاید هم برد. شما ای استاد فلان قدر مطرح.ای استاد رئیس دانشکده. ای آقای نه چندان هنرمند رئیس دانشگاه.ای آقایان کلا بی هنر شورای مدیریتی دانشگاه! باور کنید پایور های بعدی از زیر اسامی هم نسلان من به وجود می آیند ....قدری تحمل کنید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 15:57 توسط پدرام جوادزاده|


آخرين مطالب
» مخم هنگ کرده!
» روزگار بس عجیبی است برادر!
» داستان خاطرات ما!
» ابنجا»دانشگاه هنر تهران
» سلام!
» سلامی به گرمی این روزگار!!!!!
» افسوس به این ایران!
» روز های ساهیست!
» و باز هم اندکی تبلیغ!(گروه موسیقی سپندار)
» خلوت!
Design By : Pars Skin